انسان اگر انسان دیگری را بکشد، آدم می ماند، هر چند قاتل!؛ لیکن آدمی که
در مقابل آدمی دیگر خم می شود، یا چاپلوسی می کند، دیگر آدم نیست.
دکتر شریعتی

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، جنگها در طول تاریخ این
را کاملا اثبات کرده که یک روز شروع و یک روز هم پایان میپذیرد. اما آنچه
باقی میماند اثرات آن است که برجامعه تا سالیان سال باقی خواهد ماند. چه
بودند پدرانی که حلاوت شنیدن کلمه «بابا» از زبان فرزندانشان. و چه
فرزندانی هستند که فرصت حتی لحظهای راه رفتن با پدر را بر دل های خود به
یدک میکشند.
خدا گفت: "چشم هایت چه زیباست."
همان چشم هایی که منتظرند.
منتظر بابا
که روزی با آقا بیاید ...
آنچه پیش روی شماست خاطرهای کوتاه از روز تشییع پیکر شهید حسن رضوان خواه به زبان همسرشان است:
هنوز گریهام نمیآمد. شاید هنوز باور نداشتم. شاید صبوری حسن مرا هم
صبور بار آورده بود. زنها پچپچ میکردند که «یکه خورده.» کمیل را پیراهن
مشکی پوشاندم و رفتیم لنگرود. جنازههای شهدا را برده بودند وادی آن جا.
... پیکر حسن را گذاشتند توی آمبولانس که بیاورند گلسفید. کمیل بغل
جنازه ایستاده بود و ماتش برده بود. عکسی که از آن روز دارم، این را خوب
نشان می دهد. دستش را گذاشته کنار تابوت و زل زده به دوربین. خودش می گوید
آن تک صحنه-مبهم- یادش است.
![]() |
| تصویری از کمیل در کنار پیکر پدرش حسن رضوانخواه |
بغلش کردم و داخل آمبولانس نشستیم. توی راه زد زیر گریه. نمیدانم با آن
سنش فهمیده بود که این جنازهی پدرش است یا نه؟ حسن را به رسم تشییع، بردیم
خانهی پدری. جای سوزن انداختن نبود. خواهرهای حسن شیون میکردند. عزیز
ناله میزد. آقاجون انگار از خیلی قبلترها میدانست، آرام و بی صدا اشک
میریخت. مردم داخل حیاط را پر کرده بودند. عزاداری میکردند؛ جوری که
انگار عزیزترین کسشان را داده باشند. بعد حسن را روی دست بردند مسجد. همان
مسجدی که چهار سال پیش جشن ازدواجمان را تویش گرفته بودیم.
حسن را بردند سردخانه. ما هم دنبالش. دوستانش گفتند از پهلو زخمی شده
بود، اما همینطور به هدایت نیروهایش ادامه داده تا اینکه دوباره چند ترکش
به پهلو و قلبش خورده. یک طرف بدنش اصلاً جای سالم نداشت. پر از ترکش بود.
گذاشتندش روی سکوی سردخانه. من هم نشستم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم
تنها توی سردخانهام. هیچ کس نبود. مانده بودم چه کار کنم. پیکر کفنپوش
حسن جلویم بود. ترسیدم، اما ناخودآگاه رفتم طرفش. به صورتش دست کشیدم.
باهاش حرف زدم:
_ بلند شو کمیلت همین جا بیرون وایساده. زینبت توی بغل برادرته؛ نمیخوای ببینیشون؟ تو که زینب رو خیلی دوست داشتی! ...
![]() |
| همسر شهید رضوان خواه در حال نجوا با پیکر همسرش |
شاید حسن مثل همیشه داشت شوخی میکرد. شاید همین الان یکدفعه از خواب پا
میشد و به رسم شوخ طبعی اش میزد زیر خنده، اما هرچه تکانش دادم، هر چه
صدایش کردم، جوابی نداد.
از سردخانه که آمدم بیرون، فقط میلرزیدم. هنوز گریهام نمیآمد. دستانم
را جلوی صورتم گرفته بودم. وقتی به صورت حسن دست کشیده بودم، انگار حس
عجیبی توی انگشتانم مانده بود. همینجور به انگشتهای قرمزم نگاه میکردم:
خدایا آیا این خون حسن است؟ این خون مرد من است؟ ناگهان یکی رشتهی افکارم
را پاره کرد: بیا دستهات رو بشور. فریاد زدم: نه ... نه ... میخوام این
رنگ روی دستهام بمونه .... این خون باید بمونه. ناگهان بغضم ترکید.
نمیخواستم بیرون سردخانه گریه کنم، اما نشد. مثل کودکی بودم که یتیم شده
باشد. نساء پیشم بود؛ همسر محمد اصغریخواه. دلداریام میداد. میخواست
آرامم کند. اما نمیتوانست. متوجه نبودم. چیزی از حرفهایش نمیشنیدم. نسا
آن روز عکس میگرفت. بعداً که عکسها را آورد، دیدم توی سردخانه ازم عکس
انداخته. آقاعلیاکبر، محمود، محمد و یوسف، کمیل و زینب را بغل کرده بودند و
دور پیکر را گرفته بودند. زینب را یکی رفته بود از خانه آورده بود، با
همان لباس معمولی و پستانک آویزان. ...
یاد شهیدان گرامی
منبع: فارس

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان بنفشه دمید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم حافظ هنوز می نچشید
سال نو و آغاز زندگی دوباره طبیعت را به همه شما دوستان تبریک می گویم .

خدایا
ای کسی که همه چیز فقط از آن توست و فقط توسط تو اداره می شود و هیچ شریکی نداری. تو ونعماتت توجه مرا به خود جلب کرده است. چه صحیح و زیباست خدایی ات. چه زیبا خدایی می کنی. چه دلنشین عطا می کنی. چه خوب اداره می کنی و چقدر جالب است که همه چیز را به سوی کمال اخروی سوق می دهی.
خدایا، وقتی به خدایی تو فکر می کنم شرم دارم که خود را به تو نسپارم و زمانی که به نعمات تو می نگرم، نمی توانم متحیرانه شکر نعمت ننمایم.

خدای من !
اگر مرا ببخشی
کسی در بخشش
شایستهتر از تو نیست
و اگر هم عذابم کنی
کسی در قضاوت و حکم
عادلتر از تو نیست
مولای من!
در این دنیا به غریبیام رحم کن
و هنگام مرگ، به بیچارگیام
و در قبر، به تنهاییام
و در لحد، به وحشتم
و در محشر و وقت حسابرسی، به خواریام
پرودرگارم!
در آن هنگام که بر بستر مرگ افتادهام
و نزدیکانم تر و خشکم میکنند
رحمتت را شامل حالم کن
و در آن هنگام که روی تخت مغتسل خوابیدهام
و اطرافیانم برای غسل زیر و رویم میکنند
فضلت را بر من سرازیر کن
و در آن هنگام که خویشانم زیر جنازهام را گرفتهاند
محبتت را نصیبم کن
و در آن هنگام که غریب و تنها
به حفرهی قبر وارد میشوم
با لطفت مرا بنواز
و در این خانهی نو
بر بیچارگیام رحم کن
تا غیر از تو نبینم و نشناسم
دختری بنام گلشیفته فراهانی برای گرفتن یک مشت دلار ، در مقابل دوربین های عکاسان و فیلمسازان اجنبی لخت شده و حاصل کارش را در عالم رسانه های خارجی منتشر کرده است . هزاران تن از هوادارانش هم غریو شادی سر داده اند و برایش تومار نوشته اند که مرحبا ، تو خط شکن ما هستی! من البته نمی دانم منظورشان از این “ما” یی که می گویند کیست؟ اما این را می دانم که در دروان جنگ و ایام جوانی من ، در شب عملیات و وقتی که بچه های تخریب و اطلاعات دیگر هیچ فرصتی برای خنثی کردن میدانهای مین نداشتند و امکان لغو عملیات هم نبود ، شیردلانی پیدا میشدند که از جان خود می گذشتند و در حالیکه با سلاحی سبک به سوی تیربارچی ها و مدافعین عراقی حمله می کردند ، روی میدان مین می رفتند تا با مرگ خود و انفجار آن مین ها ،راه را برای پیشروی نیروهای ایرانی باز کنند . از جملهء آنها همکلاسم – کریم آلبوغبیش بود – که در عملیات والفجر هشت تکه تکه شد . کریم آلبوغبیش حق داشت تا جسم خودش را فدای مملکتش کند و گلشیفته فراهانی هم حق دارد جسم خودش را بخاطر یک مشت دلار به هر کس و ناکسی بفروشد و عکس لختش را هم روی هر مجله ای که میخواهد منتشر کند . اما چنین کسی خط شکن من و هرکسی که مثل من می اندیشد نیست . خط شکن ما کریم آلبوغبیش بود ، نه گلشیفته فراهانی .
عبداللطیف عبادی
- دلنوشته
- کجایند مردان بی ادعا ...
- چه خیالی ...
- یا مقلب القلوب و الابصار
- مناجات
- مناجات
- یا رحمت للعالمین
- خط شکن من تو بودی
- دیروز ... امروز
- دل نوشته
- دیشب خوابت را می دیدم
- السلام و علیک یا ابا عبدالله الحسین
- دل نوشته
- با عطش سالها
- قمقمه های خالی
- از نداشته های ...
- دفاع مقدس
- پاییـــز
- دلنوشته
- دلنوشته
- آخرین شمع تولد
- رمضان
- دل نوشته
- پرواز ...
- شـــعر
- دلنوشته
- ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
- ۱۳۸٩/۱٢/۳
- میـــــلاد رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع) خجسته و مبارک باد
- کاش هایی برای نبودن...





